خرید بک لینک

درباره سایت

...

آخرین مطالب

امکانات وب

"کوچ از خود.."

تو از آن دشت خشک تشنه روزی کوچ کردی

و اشک من تو را بدرود گفت

غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برد

تو با خون و عرق ،این جنگل پژمرده را رنگ و رمق داد

تو با دست تهی با آن همه توفان بنیاد کن در افتادی

تو را کوچیدن از آن خاک ، دل بر کندن از جان بود!

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان بود

تو را آن ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را آن خشک سالی های پی درپی

تو را از نیمه ره برگشتن یاران

تو را تزویر غمخواران

ز پا افکند

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان

در ستوه آورد

تو با پیشانی پاک نجیب خویش

که از ان سوی گندم زار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غمباری

که روزی چشمه جوشان شادی بود و

اینک حسرت و افسوس ،بر آن

سایه افکنده ست رفتی

و اشک من تو را بدرود گفت

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم

من اینجا تا نفس باقی است می مانم

من ازاینجا چه می خواهم..نمی دانم!

امید روشنائی گرچه در این تیرگی ها نیست

من اینجاباز در این دشت خشک تشنه میرانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک ،با دست تهی

گل بر میافشانم

من اینجاروزی آخر از ستیغ کوه،چون خورشید

سرود فتح میخوانم

و میدانم

تو روزی باز خواهی گشت

برچسب: نویسنده: پرنیا فرهادی تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 10:16

صفحه بندی