با تیر و کمان کودکیام
در کوچه باغهای قدیمی
و در انبوه درختان باران خورده
سینه گنجشکی را نشانه گرفته بودم
که دلبستهی تو شدم
گنجشک بر شانهام نشست
و من
شکارچی ماهری شدم
از آن پس
هرگز به شکار پرندهای نرفتم
هر وقت دلتنگم
آواز میخوانم
پرنده میآید، پرنده مینشیند، پرنده را میبویم، پرنده را میبوسم، پرنده را رها میکنم
و چون شکار دیگری میشود
کودکیام را میبینم
که از درد به خود میپیچد و میگرید
های پرواز چقدر تو را دوست دارم...
برچسب:
نویسنده: پرنیا فرهادی